ماندن در صف عاشورایی امام عشق تنها با یقین مطلق بدست می­آید.

معرفی شهیدان 8 سال دفاع مقدس کشورمان ایران
صفحه خانگی پارسی یار درباره

وصیت شهید مدافع حرم علیرضا قلی پور به همسر و دخترانش

وصیت شهید مدافع حرم علیرضا قلی پور  به همسر و دخترانش


وصیت شهید به همسرش:
سعی کن فاطمه و ریحانه را طوری تربیت کنی که با فهمیدن و درک واقعی معنی حجاب، حجاب را رعایت کنند،
همچون که خودت برای بنده و آشنایان آینه حجاب بوده و هستی و به شما افتخار میکنم.
حلالم کن ...
خیلی اذیتت کردم....
خیلی ناراحتت کردم...
خیلی زحمت کشیدی، نتوانستم جبران کنم ...
دست و بالم خالی از هرگونه عمل صالح است... برایم دعا کن، طلب مغفرت کن.
به دوستان هم سفارش کن، خصوصا به پدر ومادرم...
 همیشه از طرف من دست آنان را ببوس، همچنان که خودم این کار را میکردم.

وصیت شهید به دختر شش ساله:
فاطمه جان سلام
بابا جان! خیلی دوست دارم...
درسهایت را مرتب بخوان و به حرف مادرت گوش کن.
نماز و حجاب یادت نره،
یادت نره که وقتی  چادر به سر میکردی خوشکل و ناز میشدی...
همیشه به یادت هستم،
تو هم به یاد من باش باباجونی.

وصیت شهید به دختر هشت ماهه خود:
ریحانه خانم سلام
همیشه بهت میگفتم قربونت بشم بابایی.
حالا وقتی بزرگ شدی و تونستی بخونی و بنویسی،
بدون که تو رو هم خیلی دوس دارم . سفارشهایی که به آبجی بزرگت کردم رو فراموش نکنید


رهبر انقلاب

رهبر انقلاب:
#بسیج یک گنج بی‌انتهاست؛ چون ملت بی‌انتهاست/ عطر بسیج را باید استشمام کرد/ کسانی که بسیج را به تندروی و افراط متهم می‌کنند، پروژه‌ی #نفوذ دشمن را تکمیل می‌کنند/ بسیج جزو خاکریزهای مستحکم است که نباید آن را سست کرد؛ من #توصیه و #نصیحت می‌کنم.
94/9/4

الإمام الخامنئی:
قوات التعبئة کنز لا حدود له؛ لأن الشعب بلا حدود/ یجب استشمام عطر قوات التعبئة/ إن الذین یتهمون قوات التعبئة بالإفراط والخشونة یقومون بإکمال مشروع العدو فی الاختراق./قوات التعبئة هی واحدة من السواتر الحصینة التی یجب عدم إضعافها؛ أنا أوصی وأقدم النصیحة.
25/11/2015



یادداشت خواهر شهید عماد مغنیه پس از تماشای فیلم محمد رسول الله

یادداشت خواهر شهید عماد مغنیه پس از تماشای فیلم محمد رسول الله (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

محمد رسول الله (ص) فیلمى است که کودکى پیامبر را روایت مى کند، کارى است از مجید مجیدى کارگردان حرفه اى و متعهد، پادشاهى که روى تخت سینماى معاصر نشسته است.

سه ساعت تمام گذشت بدون این که متوجه گذشتنش بشوم. از لحظات اول و تا لحظه ى آخر فیلم نفسم در سینه حبس شده بود. روى کدام عنصر زیباى فیلم بیشتر تمرکز کنم؟ در بین این همه زیبایى گم شدم! از زیبایى صحنه ها و تصویرسازى رخدادها و شخصیت ها تا موسیقى و بازیگرى. و اینها جداى از شخصیتى است که براى حضرت محمد (ص) به تصویر کشیده شد...

دیگر لذت جدیدی را هنگام فرستادن صلوات احساس مى‌کنم، دیگر نمى توانم آن را بى گریه تلفظ کنم... حسرتى در دلم به جا مانده است: پیامبرى یتیم، مظلوم، مهربان، امروز با بهره بردن از اسمش به حریم دین تجاوز کردند... اى کاش همه مى توانستند این فیلم را ببینند تا شاید در دلمان رحمت و اخلاقى را که به خاطر آن محمد(ص) فرستاده شد بیدار شود.

سپاسگزارم ایران، سپاسگزارم مجید مجیدى

زینب مغنیة، خواهر شهید حاج عماد مغنیه (لبنان)


دنیا را نمی خواهم... همه برای تو...

دنیا را نمی خواهم... همه برای تو...

آب مال تو... هوا مال تو... نان مال تو... آسمان مال تو... خاک مال تو...

اما... اما نه... اندکی صبر کن... خاک را نه...

خاک را میخواهم... خاک کربلا را نمی دهم...

شلمچه را... نه،نمی دهم...

طلاییه... آن را هم نمی دهم...

هویزه،فکه،اروند،دهلاویه،فتح المبین،...

نه، هیچ یک را نمی دهم.

همه شان برای من کربلایند...

بوی بهشت دارند...

خون ها را نمی دهم، یاد شهدا را نمی دهم...

اگر بدهم،قلبم چه می شود؟برای چه بتپد؟

اگر روزی خواستی من را از کربلا و خوزستان جدا کنی،

و کربلا ها را از من بگیری،

بگیر...

اما... اما بهایش گزاف است.

فقط به قیمت شهادت...
   اللهم ارزقنا شهادت فی سبیلک


قوطی کمپوت

وقتی هدایای مردمی رو باز میکردیم،
در میان انبوه کمپوتها چشمم به یک نایلون افتاد که به نظرم خیلی سبک بود،
وقتی اون رو برداشتم دیدم واقعا سبکه.
یه قوطی خالی کمپوت و یه نامه با دست خط یه بچه دبستانی توی نایلون بود.
نامه رو باز کردیم و دیدیم بچه دبستانی توی نامه نوشته بود:
"برادر رزمنده سلام
من یک دانش اموز دبستانی هستم،خانم معلم گفته بود که برای کمک به رزمندگان جبهه های حق علیه باطل نفری یک کمپوت هدیه بفرستیم.
من و مادرم رفتیم مغازه بقالی تا کمپوت بخریم، قیمت کمپوتها رو پرسیدیم خیلی گران بودن.
حتی قیمت کمپوت گلابی که قیمتش 25 تومان است و از همه ارزونتر بود را نمی توانستیم بخریم.
اخر پول ما به اندازه سیر کردن شکم خانواده هم نیست.
در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت رو دیدم برداشتم و چند بار با دقت ان را شستم تا تمییز تمییز شد.
حالا یک خواهش از شما برادر رزمنده دارم هروقت تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوشحال یشوم و فکر کنم که توانستم به جبهه ها کمکی کنم."
بچه ها توی سنگر برای خوردن آب توی این قوطی نوبت می گرفتند،آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود...